عروض

تعريف عروض



عَروض يعنى آنچه كه شعر به آن عرضه مى شود و با آن محك مى خورد. در اصطلاح، عروض از دانش هاى ادبى است كه در مورد چگونگى ايجاد وزن و انواع آن و نيز شگردهاى ويژه آهنگ شعر سخن مى گويد.

مبانى عروض




يك . مصَوّت و صامت
در فارسى، شش مصَوّت (
Vowel) داريم، سه كوتاه و سه بلند:
كوتاه= ـَ
a ـِ e ـُ o
بلند= آ
a اى i اوُ u
بقيّه اصوات را صامت (
Consonant) مى نامند كه 23 عدد هستند.
دو. هِجا (
Syllable)
هجا (= سيلاب = بخش) تركيبى است از يك مصَوّت با يك يا دو يا سه صامت.
تعداد هجاهاى هر كلمه برابر است با تعداد مصوّت هاى آن. هجا دو گونه است:
يكم . هجاى بلند:
(1) صامت + مصَوّت كوتاه + صامت: دَر (
dar)
دِل (
del)
بُن (
bon)
(2) صامت + مصوّت بلند: با (
baa)
بُو (
buu)
بى (
bii)
تذكّر: طبق قرارداد، مصوّت بلند را در «املاى عروضى» دوبار مى نويسند.
دوم . هجاى كوتاه:
صامت + مصوّت كوتاه: نَه (
na)
كِه (
ke)
چُو (
co)املاى عروضى




املاى عروضى يعنى نگارش دقيق مصوّت ها و صامت ها به منظور تشخيص آسان هجاها. معمولا هجاى بلند را باعلامتِ (ـ) و هجاى كوتاه را با علامتِ (
U) نشان مى دهند. املاى عروضى بر پايه حروفى است كه مى خوانيم، نه آنچه مى نويسيم. چند قاعده مهم در املاى عروضى عبارتند از:
يك . اگر در يك هجا، حرف نون ميان مصوّت بلند و حرف ساكن قرار گيرد، نون ناديده گرفته مى شود (= از تقطيع ساقط مى شود). گاهى حرف باء در پايان مصراع نيز چنين مى شود. در اين حال، نون يا باء را در املاى عروضى، داخل پرانتز مى گذاريم:
شاه شمشاد قـدان خسـروِ شيـرين دهنـان
كه به مژگان شكند پشتِ همه صف شكنان (حافظ)
دو . گاهى در خواندن، كسره سير (= اشباع) مى گردد و از اين رو، با صامت پيش از خود هجاى بلند تلقّى مى شود:
به نامِ (= نامى) خداوند جان و خرد (فردوسى)
سه . همه كلمات يك مصراع در پيوند با يكديگر ونه تك تك در نظر گرفته مى شوند. مثلا در اين مصراع، «خوش آمد» چنين خوانده مى شود: خُشامد (= خُـ شا مد) و آن را (خوش آمَد) نمى خوانيم: خوش آمد گل وزان خوش تر نباشد (حافظ)

تَقطيع




تقطيع يعنى تقسيم كردن هر مصراع به هجاهاى كوتاه و بلند; و منطبق ساختن آن ها با اركان عروضى:
خوش مى روى بى من مرو . . . (مولانا)
خوشمىرَوىبىمنمَـرو. . .
--
U---U-
پيش از تقطيع، بايد شعر را خوب و دلنشين خواند وبه حسب همان نحوه خواندن، تقطيع را انجام داد.اَركان عروضى



اركان يعنى اصول و اجزاى وزن بندى. خليل بن احمد، كه علم عروض را پايه نهاد، چون خود نَحوى بود، سه حرف فاء و عين و لام را مبناى ركن بندى عروض قرار داد. روش ركن بندى اين است كه هر سه يا چهار هجاى يك مصراع را با هم در يك ركن مى ريزيم و اگر در انتهاى مصراع يك يا دو هجا اضافه آمد، ركن هاى كوتاهى برابر آن ها قرار مى دهيم. به ندرت، ممكن است پنج هجا با هم در يك ركن گرد آيند. در هيچ ركنى، بيش از دو هجاى كوتاه و نيز بيش از سه هجاى بلند پشت سر هم قرار نمى گيرند.

اركانِ مشهور از اين قرارند:

يك. ركن يك هجايى:
(1) فَعْ ـ
دو. اركان دو هجايى:
(2) فَعَل
U ـ
(3) فَعْلُن ـ ـ
سه. اركان سه هجايى:
(4) فَعِلُنْ
U U ـ
(5) فاعِلُنْ ـ
U ـ
(6) فَعُولُنْ
U ـ ـ
(7) مَفْعُولُنْ ـ ـ ـ
(
مَفْعُولُ ـ ـ U
چهار. اركان چهار هجايى:
(9) فاعِلاتُنْ ـ
U ـ ـ
(10) فاعِلاتُ ـ
U ـ U
(11) فَعِلاتُنْ
U U ـ ـ
(12) فَعِلاتُ
U U ـ U
(13) مَفاعيلُنْ
U ـ ـ ـ
(14) مَفاعيلُ
U ـ ـ U
(15) مَفاعِلُنْ
U ـ U ـ
(16) مَفاعِلُ
U ـ U U
(17) مُسْتَفْعِلُنْ ـ ـ
U ـ
(1
مُسْتَفْعِلُ ـ ـ U U
(19) مُفْتَعِلُنْ ـ
U U ـ
پنج. اركان پنج هجايى:
(20) مُسْتَفْعِلاتُنْ ـ ـ
U ـ ـ
(21) مُتَفاعِلُنْ
U U ـ U ـ
تذكّر: فَعْ و فَعَلْ فقط در پايان مصراع مى آيند. اركانِ پايان يافته به هجاى كوتاه هرگز در پايان مصراع قرار نمى گيرند. ديگر اركان در همه جاى مصراع مى نشينند. تا جاى ممكن، بايد از تقطيع به اركان يك و دو هجايى خوددارى كرد.
اينك به دو مثال عنايت ورزيد:
(1) اى مدنى برقع و مكّى نقاب (نظامى)
اِى مـَ دَ نى بُر قـِ عُ مَكـْ كى نـِ قا (بْ)
-
U U - - U U - -U -
مُفْـ تَـ عـِ لُنْ مُفـْ تـَ عـِ لُنْ فا عـِ لُنْ
مُفْتَعِلُنْ مُفْتَعِلُنْ فاعِلُنْ
(2) دلا بسوز كه سوز تو كارها بكند (حافظ)
دِ لا بـِ سو زُ كـِ سو زى تـُ كا رُ ها بـِ كـُ نَد
U - U - U U - - U - U - U U -
مـَ فا عـِ لُنْ فـَ عـِ لا تُنْ مـَ فا عـِ لُنْ فـَ عـِ لُنْ مَفاعِلُنْ فَعِلاتُنْ مَفاعِلُنْ فَعِلُنْ

بَحرهاى عَروضى




از تركيب اركان گوناگون، بَحرهاى عروضى پديد مى آيند. مثلا هرگاه چهار فاعِلاتُن در يك مصراع جمع شوند، آن را بحر رَمَل مى نامند. همچنين هر مجموعه هجا در يك مصراع را با نامى مى خوانند، مثلا همان وزن را رَمَل مثمَّن سالم مى گويند. روشن است كه ادامه اين توضيحات براى كسانى مفيد است كه مى خواهند دانش عروض را به طور كامل فراگيرند، يعنى شاعران و مشتاقان شاعرى. نيز قواعد گسترده اى با عنوان اختيارات و ضرورت هاى شاعرى در دانش عروض وجود دارند كه به كار همان دسته مى آيند. با آن كه دانش عروض بسيار شيرين و سودمند است، گمان مى بريم كه نويسنده را همين مقدار آشنايى با موسيقى شعر كفايت مى كند. همين جا تأكيد مىورزيم كه آنچه گفتيم تنها نمايى از عروض، آن هم به شيوه امروزى، بود تا آسان و راحت در ذهن نويسندگان و مشتاقان نويسندگى جا مى گيرد. عروض سنّتى، مباحث واصطلاحات مبسوط ديگرى دارد كه اكنون از آن در مى گذريم.

قافیه چیست؟

موقعيت قافيه
قافيه در شعر كلاسيك در پايان هر بيت قرار مي گيرد اما در شعر نيمايي، در آخر جمله يا مطلب واقع مي شود مثل:
هست شب يك شب دم كرده و خاك
رنگ رخ باخته است.
باد، نو باوة ابر،از بركوه
سوي من تاخته است
هست شب همچو ورم كرده تني گرم در استاده هوا،
هم از اينروست نمي بيند اگر گم شده اي راهش را.
(نيما)
باخته و تاخته دو كلمة همقافيه اند كه در آخر جمله واقع شده اند. "هوا" و "را"، نيز پس از پايان يافتن مطلب، قافيه گرديده اند.
قوافي غير لازم
در دو جا لازم نيست كه قافيه ذكر شود:
الف. جايي كه مطالب به صورت پراكنده آمده باشد و يا صفت ها به شكل جداگانه ذكر شده باشند. مانند اين مثال؛
در نور پرتقالي قنديلهاي صحن
زنهاي چادري
مردان با عبا
پير و جوان و خرد
محزون و اشكبار
پيوسته با تضرع بر معجر ضريح
كوبند سر.
(منوچهر شيباني/ شعر نو ... ص 115)
ب. جايي كه وزن بتواند وحدت شعر را حفظ كند مانند؛
من از نهايت شب حرف مي زنم
من از نهايت تاريكي
و از نهايت شب حرف مي زنم
اگربه به خانه من آمدي براي من اي مهربان چراغ بيار
و يك دريچه كه از آن
به از دحام كوچه خوشبخت بنگرم
(فروغ فرخزاد)
انواع قافيه
قافيه دو نوع است:
1- قافيه لفظي: و آن قافيه اي است كه دو كلمه در حروف "روي" مشترك باشند مثالش فراوان گذشت.
2- قافيه معنوي: و آن قافيه اي است كه دو كلمه از لحاظ معنايي با هم همآهنگ باشند و يا ميان شان تناسب برقرار باشد مثل اينكه ميان دو كلمه ئي كه در پايان مصراع ها قرار گرفته اند، جناس، مراعات النظير و يا تضاد برقرار باشد مانند:
ديگر اينك اين زمان
مسافران گم شده
در شبان قطبي مهيب
كسي نپرسد از كسي
در كجا غروب؟
در كجا سحرگهان؟
(همان/ ص233)
چون ميان غروب و سحرگهان تضاد وجود دارد، لذا مي توان گفت آنها همقافيه مي باشند ليكن قافيه معنوي.
حروف قافيه
قافيه در اصل يك حرف است به نام "روي." روي آن حرف اصلي است كه در پايان كلمه قافيه قرار مي گيرد مانند "دال" در درد و زرد؛ اما گاهي پيش از آن يا بعد از آن از يك الي چهار حرف- اضافه مي شود كه هر يك در علم قافيه نام مشخصي دارند چنانچه شاعر در اين شعر آورده است:
قافيه در اصل يك حرف است و هشت آن را تبع
چار پيش و چار پس اين نقطه آنها دايره
حرف تأسيس و دخيل و قيد و ردف آنگه روي
بعد از آن وصل و خروج است و مزيده و نايره
چهار حرفي كه پيش از "روي" واقع مي شوند عبارتند از:
1- حرف تأسيس: تأسيس آن الفي است كه با فاصله شدن يك حرف، پيش از "روي" قرار مي گيرد مانند الف قامت و طاعت.
2- حرف دخيل: دخيل آن حرفي است كه بين الف تأسيس و حرف "روي" واقع مي شود مثل ميم در مثال مذكور (قامت و طاعت).
3- رَدِف: ردف (بر وزن كتف) خود بر دو نوع است:
الف. ردف اصلي: و آن حرف عله ئي (واو، الف، ياء) است كه بدون فاصله پيش از رَوِي قرار گيرد مثل باد، بود، بيد.
ب. ردف زايد: ردف زايد نيز دو گونه است:
1- ردف زايد مفرد: و آن عبارت است از حرف ساكني (غير از ده حرف قيد) كه قبل از "روي" واقع مي شود مانند قاف در عقل و لام در علم.
2- ردف زايد مركب: و آن عبارت است از شش حرف س، خ، ن، ش، ر، ف (سخن شرف) كه پيش از "روي" و بعد از "ردف اصلي" بيايد مثل دوست، سوخت، نشاند، گوشت، كارد، فريفت و ....
3- حرف قيد: قيد عبارت است از ده حرف ساكني كه بدون فاصله پيش از "روي" جاگزين شود و آن ده حرف اينهاست: ب خ ر ز س ش غ ف ن هـ مثل صبر، تخت، سرد، رزم، دست، دشت، نغز، رفت، تنگ، دهر.
رعايت حروف قيد در قافيه ضروري است مگر بعضي از مواقع كه در آن صورت بايد به حرف قريب المخرج تبديل گردد. مانند "ح" در اين بيت:
بنام خداوند تنزيل و وحي
خداوند امر و خداوند نهي
(فردوسي)
حروفي كه بعد از روي مي آيند عبارتند از:
1- حرف وصل: حرف وصل آن حرفي است كه بدون فاصله بعد از "روي" واقع شود و "روي" را متحرك سازد همانند شين در بمنش و چمنش:
يا رب اين نو گل خندان كه سپردي بمنش
مي سپارم بتو از چشم حسود چمنش
(حافظ)
2- حرف خروج: و آن حرفي است كه بعد از حرف وصل بيايد مثل حرف ميم در كلمات ندانيم و نخوانيم.
3- حرف مزيد: مزيد آن حرفي است كه بعد از "خروج" ذكر شود مانند حرف "شين" در گفتيمش و نهفتيمش.
4- حرف نايره: نايره آن حرفي است كه به "مزيد" بپيوندد مثل نون در بيت زير:
ما كار زمانه نيك ديدستيمان
از كار زمانه زان بريد سيتمان
رعايت حروف چهارگانه بعد از "روي" لازم و واجب مي باشد.
عيوب قافيه
براي قافيه عيب هايي را ذكر كرده اند كه باعث اختلال در قافيه مي شود و آن بر دو نوع است:
الف. عيوب ملقبه: عيوب ملقبه خود بر چهار گونه تقسيم مي شود:
1- سِناد: يعني اختلاف در ردیف (چه اصلي و چه زايد) مثل زندگاني و نشيني.
2- اِقوا: يعني اختلاف در حركات ماقبل ردف اصلي و ردف زايد.
3- اكفاء: يعني اختلاف در حرف روي (حرف هاي قريب المخرج) مثل سلاح و پناه.
4- ايطاء: تكرار حروف در قافيه چه به صورت خفي مثل كوهسار و شاخسار يا به صورت جلي مانند صفات و جهات، ياران و دوستان.
برخي ايطاء جلي را شايگان ناميده اند.
ب. عيوب غير ملقبه: برا ي عيوب غير ملقبه اقسام زيادي ذكر كرده اند از جمله تحريف كلمه را، مثل قافيه كردن ديو با سيو (سيب).
قواعد قافيه
1- واو معروف با واو مجهول (مثل دود با اوش) و ياء معروف با ياء مجهول (شيرخوردني با شيردرنده) قافيه نمي شوند.
2- ياء يازده نوع است: ياء نسبت، ياء مصدري، ياء خطاب، متكلم، وحدت، نكره، شرط و جزاء، استمرار، ربط و اضافات، زايد، جزء كلمه. همه اين ياءها با همديگر قافيه مي شوند مگر ياء وحدت و نكره كه با ياءهاي ديگر قافيه نمي شوند.
3- در قافيه آنچه مهم است، قسمت اصلي كلمات است نه زوايدي مثل پسوندها، ضماير و علايم جمع، لذا "علف زار" با "چمن زار"، "رفتم" با "بردم"، و "جوانان" با "پيران" هيچگاه همقافيه نمي شوند زيرا اصل آنها علف، چمن- رفت، برد- جوان و پير، مي باشد و "زار، م، ان" جزء اصل كلمات نيست. يا مثل اين شعر:
آوازهاي شرقي باران غروب كرد
جنگل در انتظار درختان غروب كرد
خورشيدهاي تازه به دوران رسيده را
بايد نديد و مثل شهيدان غروب كرد
در اين شعر باران، درختان و شهيدان همقافيه شده اند، در صورتيكه از لحاظ قافيه به اشكال مواجه اند زيرا درختان و شهيدان با ضمير جمع آمده اند، اگر ضمير را برداريم، درخت و شهيد مي شود كه هيچگونه هم آهنگي بهم ندارند و نمي توانند با باران قافيه گردند.
4- وقتي ازكلمات، حروف زوايد را برداشتيم، اگر حركات قبل از حروف آخر يك نوع بود، آن كلمات همقافيه اند در غير آن همقافيه نمي باشند. مثل چمن و سخن كه حرف آخر هر دو، نون است، و حرف ماقبل آنها خا وميم داراي يك نوع حركت (فتحه) مي باشد.
برخلاف كلمات "شُد و بَد" كه حركات حروف قبل از دال از يك نوع حركت برخوردار نمي باشد بلكه يكي ضمه و ديگري فتحه است كه اين سبب اختلال قافيه مي گردد.
5- در قافيه- مثل وزن- مهم شكل تلفظ است نه نوشتن، از اينرو مي توان "خواهر" را با "مادر" و "خورد" را با "برد"، "خويش" را با «پيش» همقافيه كرد. به همين صورت بعضي گفته اند: مي شود كلمات مختوم به ث و س ت و ط، ذ، ز، ض و ظ را با هم همقافيه نمود در حاليكه عدهء ديگر معتقد اند كه در قافيه علاوه بر شكل صوتي، شكل صوري نيز مهم مي باشد و رعايت آن الزامي است. بناءً همقافيه ساختن كلمات قفس و عبث، التفات و احتياط، التذاذ، راز و مقراض، كار ناصواب است و آوردن در شعر بيش از يك مورد به اصول شعر لطمه مي زند.



 

 

 

جناس مرکب

جناس مرکب يا مرفو (رفو شده) از فروع جناس تام است و بر دو نوع است:


الف: دو کلمه متجانس، هم هجا (هم وزن) هستند، اما اختلاف در تکيه دارند، يعني - به قول دستودانان- يکي بسيط يا در حکم بسيط و ديگري مرکب است:

کمند (تکيه در آخر)/ کمند (تکيه در اول)، سلامت (صحت) / سلامت (سلام بر تو)





گفتمش بايد بري ناممزياد

گفت آري مي برم نامتزياد

(فرصت شيرا زي)




زياد اول کثرت را مي رساند و زياد دوم مخفف «از ياد» است .





بنگر و امروز بين کز آنکيان است

ملک که دي و پرير از آنکيان بود

(سيف فرغاني)



منظور از کيان اول سئوال پرسشي «از آن چه کساني» است و منظور از کيان دوم دوران پادشاهي کيانيان است.




تا قيامت هر که جنس آن بدان

در وجود آيد، بود رويش بدان

مولوي




قوافي منظومه سحر حلال اهلي شيرازي تماما ا اين دست است :


خواجه در ابريشم و ما درگليم
عاقبت اي دل همه يکسر گليم



از گليم اول زيرانداز (نامرغوب) و از گليم دوم عبارت «در گـِل هستيم» اراده مي شود.

تبصره : در برخي از کتب بديعي متأخر در مورد جناس مرکب، دقت هايي کرده اند که در واقع خارج از حوزه بحث هاي بديعي (موسيقيائي) است. مثلاً گفته اند که اگر طرز نگارش واژه ها يکسان باشد جناس مرکب مقرون است: کمند/ کمند و اگر شکل املايي به يک گونه نباشد جناس مرکب مفروق است: دلبري/ دل بري


شاهان زمانه خصم بردار کشند
و آن نرگس بيدار تو بي دار کشد

(مولانا)



ب: هر دو کلمه متجانس مرکب باشند، در اين صورت بدان جناس ملفق يا متشابه گويند.


چون ناي بي نوايم از اين ناي بي نوا
شادي نديد هيچکس از ناي بي نوا

(مسعود سعد سلمان)




ناي بي نوا در آخر مصراع اول به معني زندان «ناي» بي ساز و برگ و مفلوک و در آخر مصراع دوم به معني ناي بي آهنگ است.



زان شده در پيش شاهان دور باش
کي شده نزديک شاهان، دور باش

(منطق الطير عطار)




تبصره يک : گاهي کلمه جناس را (چه مرکب باشد و چه مفرد) به دو قسمت معني دار تقسيم مي کنند و هر قسمت را جداگانه و در معني مستقل به کار مي برند.

قوم گفتندش که اي خر! گوش دار
خويش را اندازه خرگوش دار

(دفتر اول مثنوي)




يکي شاهدي در سمرقند داشت
که گفتي به جاي سمر، قند داشت

(بوستان)





از بس مکان که داده و تمکين که کرده اند
خشنودم از کياي ري و از کياي ري

(خاقاني)




مفروشيد کمان و زره و تيغ، نان را
که سزا نيست سلح ها به جز از تيغ زنان را

(مولوي)



تبصره 2: در کتب سنتي شهريار

به عنوان جناس ملفق ذکر شده است که صحيح نيست، زيرا در مثال اول يک مصوت کوتاه اضافه است و در مثال دوم يک همزه و نيز در هر دو مورد، در طرح هجاها اختلاف است. اين موارد را بهتر است ملحق به جناس مرکب بناميم:




گوئي که نگون کرده است ايوان فلک وش را؟

حکم فلک گردان يا حکم فلک گردان؟


خاقاني






کمال فضل ترا من به گرد مي نرسم
مگر کسي کند اسب سخن به زين به ازين

سعدي (قصايد)



در مثال اول يک مصوت کوتاه و در مثال دوم يک هجاي کوتاه اختلاف است.